تبليغاتX
رویای شکلاتی
دنیای من
سلام بچه ها

به دلیل یه سری مسائل

یه مدتی نیستم

امیدوارم وقتی برگشتم

بتونم جبران کنم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 1:31  توسط سحر  | 

                     دیگه انتظاری از هیچکی تو دنیا ندارم     

                                                            خودمم شاید یه روزی خودم رو تنها بذارم

بنام خاک

       بنام آب

              بنام هوا

چه می گویم ؟! دیوانه شده ام ! فقط بنام خدا چرا که بود و نبود همه چیز از اوست...

باز دوباره پشت پنجره تنهایی با خودم خلوت کردم می خوام توی تاریکی شب ستاره ها رو رصد کنم

ستاره هایی که هر کدومشون یادآور صدتا خاطره هست ستاره های زندگیم . باد داره با صداش

ازم میخنده فکر کنم اونم فهمیده دیوانه شدم . توی عالم عاقلی هیچ چیز نصیبم نشد جز تفکر به هیچ و

پوچ دیدن فاجعه ها  هزار تا پرسش که اولش چرا داره و ساکت موندن . واقعا چرا ؟! حالا می خوام

خوشبختی رو توی دیوانگی جست و جو کنم . همه دارن با عاقلی شون آزارم میدن . توی دلم پاییره

یه پاییزه زرد با طعم لیمو شیرین . آخ که هنوزم از لیمو شیرین تنفر دارم . پس بهار قرمز با طعم توت

فرنگی کی میاد ؟ اصلا میاد یا نه ؟ چه سوال احمقانه ای مگه میشه بهار نیاد ؟!

کم کم داره صبح میشه پس ستاره ها کجان ؟! نکنه اونا هم منو نمی خوان ؟! شاید اونا هم از لیمو

شیرین متنفرن !!! شایدم رفتن دنبال بهار !!! راستی این بهار چیه که همه دنبالشن ؟ همه حتی من

دیوانه ...

 

                     ما همه گول زندگی رو خوردیم

                                                باختیم و هی فکر می کنیم که بردیم

متاسفم و تسلیت می گم

                                                                                                        

                                                                                                            تقدیم به خودش...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 0:49  توسط سحر  | 

                     divane

جادوگر قدرتمندی که می خواست یک پادشاهی را نابود کند معجون جادویی ساخت و آن را در چاهی که همه مردم از آن می نوشیدند ریخت.هر کس از آن چاه می نوشید دیوانه می شد.روز بعد همه مردم شهر از آن آب نوشیدند و دیوانه شدند به جز خود شاه و خانواده اش که از چاه مخصوصی آب می نوشیدند و جادوگر نتوانسته بود آن را مسموم کند.شاه نگران شد و با صدور فرامینی دستور داد که مردم را مهار کنند.اما اطرافیان شاه هم که از آن چاه نوشیده بودند دیوانه شده و فکر کردند تصمیمات شاه احمقانه است و هیچ توجهی به آن نکردند.وقتی مردم فرمان ها را شنیدند مطمئن شدند که پادشاه دیوانه است و فرمان های نا معقول صادر میکند.به طرف قصر تظاهرات کردند و از او خواستند کناره گیری کند.                                               

پادشاه با نا امیدی تصمیم گرفت از تخت کناره گیری کند.اما ملکه جلوی او را گرفت و گفت : بیا برویم از همان چاه عمومی بنوشیم تا ما هم مثل آنها شویم.آنها از آن جاه نوشیدند و بی درنگ شروع کردند به چرند گفتن.زیر دستان و مردم شهر توبه کردند.                                                                                     

حالا که شاه این اندازه خردمندانه صحبت می کند چرا نباید بگذارند بر کشورشان حکومت کند؟                  

مردم آن کشور در صلح و صفا زندگی کردند و پادشاه تا اخرین روز های عمرش بر تخت نشست.هر چند رفتار ساکنانش بسیار متفاوت با دیگر کشور ها بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 3:5  توسط سحر  | 

سنگ اندیشه به افلاک مزن ! دیوانه                      7 

چون که انسانی و از تیره سر طاسانی!

زهره گوید که شعور همه آفاقی تو!

مور داند که تو بر حافظه اش حیرانی

در ره عشق دهی هم سر و هم سامان را٬

چون به معشوقه رسی بی سر و بی سامانی!

راز در دیده نهان داری و باز از پی راز٬

کشتی دیده به توفان و خطر می رانی!

مست از هندسه ی روشن خویشی ! مستی

پشت در آینه ٬ در آینه سرگردانی!

بس کن ! ای دل ! که در این بزم خرابات شعور٬

هرکس از شعر تو دارد به بغل دیوانی!

لب به اسرار فروبند و میندیش به راز!

ور نه از قافله ی مور و ملخ در ٬ مانی!!

    

                     

 

                     حسین پناهی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 0:25  توسط سحر  | 

 kerm o sib 

1 

                                          

اولين باري که عاشقت شدم يادته ؟ من يه کرم سيب بودم و تو يه کرم ابريشم . من به تو قول دادم ديگه هيچوقت سيب نخورم و تو هم قول دادي دور خودت پيله نزني . ولي نمي دونم چي شد که من طاقت نياوردم و فقط يه خورده سيب خوردم . تو هم از غصه دور خودت پيله بستي . ... حالا دومين باره که عاشقت شدم ولي حالا من هنوز يه کرم سيبم و تو يه پروانه خوشگل تو پر زدي و رفتي و من موندم و سيبايي که جايي براي خورده شدنشون نمونده . از هر چي سيبه منتنفرم

                                           

 

 

 

 

      

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 0:43  توسط سحر  | 

چه بیراهه رفتیم ای دوست                     aa

از جمع راه ها که به واهی رسیده است

زمان کجاست؟

دارد زمانه می بردش

 در ساحت نظاره تاریخ هستی ام

مرزی که می رود به آوای بازها

شاید در این تباهی ها

در این همیشه باقی ها

داستانی نا گفتنی بودست

در خلوت تمامی بیراهه های من

چه بیراهه رفتیم ای دوست!!

 

 1         2        3          4

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 1:3  توسط سحر  | 

 

گفتم : بهار

           خنده زد و گفت:

           ای دریغ

           دیگر بهار رفته نمی آید

گفتم:پرنده

           گفت:

           اینجا پرنده نیست!

           اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست

 گفتم:درون چشم تو دیگر...؟

          گفت:

         دیگر نشان ز باده مستی دهنده نیست

                اینجا بجز سکوت سکوتی گزنده نیست!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 1:15  توسط سحر  | 

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند

رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد

و

هر دانه برفی به قطره اشکی نریخته می ماند

سکوت!!!

سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده!

اعتراف به عشق های نهان

و

شگفتی های به زبان نیامده

در این سکوت حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو!

و من!

برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم

که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند

گوشی که صدا ها وشناسه ها را

در بیهوشیمان بشنود

برای تو خویش روحی

که این همه را در خود گیرد و بپذیرد

و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد

بگذارد از آن چیزها

که در بندمان کشیده است

سخن بگوییم 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 23:40  توسط سحر  | 

روزها گذشت و گنجشك به خدا هيچ چیز نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين طور مي گفت " . مي آيد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و تنها قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت  نشست .

 

sahar

فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ حرفی نزد و خدا شروع به صحبت کرد :                                                                                                        

" به من بگو از آنچه در سینه ات سنگینی میکند ." گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم، كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و بغضی سنگین گلویش را گرفته بود . سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند.

خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. و سپس تو از کمین مار خارج شدی  . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.

خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.

اشك در چشمان گنجشك نشسته بود . ناگهان چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 1:15  توسط سحر  | 

سرخآبی

بالاخره سرخ یا آبی ؟!!!

نظر بدهید

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 6:54  توسط سحر  | 

ز هشیاران عالم هر که دیدم غمی دارد

                                  دلا دیوانه شو که دیوانگی هم عالمی دارد

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 6:50  توسط سحر  | 

حمید عسگری خواننده ی محبوب ایرانی در بیستم مهر ۱۳۵۷ در شیراز به دنیا آمده در اصفهان بزرگ شده و در حدود یکسال پیش به عشق آواز روانه ی تهران شد . وی دارای لیسانس مدیریت صنعتی است و دو خواهر و یک برادر دارد . 

 

میثم بائو گلزن فصل اخیر تیم استقلال تهران در بیست و هشتم شهریور ۱۳۶۲ در قائمشهر به دنیا آمده و فرزند پنجم خانواده است او سه خواهر و دو برادر دارد و دو برادر او یکی در صنعت نفت قائمشهر بازی من کرده و دیگری در صبا باتری بازی می کند .

 

پارسا پیروزفر بازیگر مورد علاقه ی نسل جوان در سال ۱۳۵۱ در تهران به دنیا آمده و فارغ التحصیل نقاشی از دانشکده هنرهای زیبا دانشگاه تهران است .

 

منم که ... !!! بعدا بهتون می گم ...!!!

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 6:27  توسط سحر  | 

کاش فریاد آنقدر بی صدا بو د که حرمت سکوت را نمی شکست

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 7:51  توسط سحر  | 

زندگی تفسیر سه کلمه است : خندیدن بخشیدن فراموش کردن پس تا می توانی بخند ببخش و فراموش کن

 

چنان غرق نگاهت شدم که هیچ نجات غریقی کتر از پیش نمی بره !!!

 

اسم تو را روی کاه نوشتم خراب شد!

اسم تو را روی شمع نوشتم آب شد!

اسم تو را روی قلبم نوشتم شکست!

جمع کن بابا خودت رو با این اسمت

 

تا حالا کفشاتو نگاه کردی ؟! دو تا همراه که بی هم نمیمیرن ! با هم خاکی میشن ! بدون هم زیر بارون نمیرن ! کاش آدما هم یه کم از کفشاشون یاد بگیرن

 

دیگه از چشمم افتادی !!! می فهمی ؟!!! صاف افتادی تو قلبم

 

زندگی صحنه ی اغوا کننده است و آنان که فریفته ی آن می شوند و خود را گم می کنند دیگر در اندیشه  ارزشها نیستند ... در حالیکه این ارزشهاست که انسان را به شکل تندیسی از آدمیت جلوه گر می سازد

 

برای به دست آوردن چیزی که تا بحال نداشتیم باید کسی شویم که تا بحال نبودیم ما لحظه ها را برای رسیدن به خوشبختی سیر می کنیم غافل از اینکه خوشبختی همین لحظه هاییست که خیلی زود از دست داده ایم چرا که لاک پشت ها راه را بهتر از خرگوش ها می شناسند !!!...

 

۱ . اگه اولش به فکر آخرش نباشی آخرش به فکر اولش می افتی ...

۲ . لذتی که در فراق هست در وصال نیست چون در فراق شوق وصال است و در وصال بیم فراق ...

۳ . آغاز کسی باش که پایان تو باشد ...

 

هر وقت از تو خواستم دستم را بگیر نه هر وقت که فرصت کردی شاید آن وقت من فرصت نکردم دستت را بگیرم ...

 

زندگی دایره ایست مستطیل شکل که سه ضلع دارد محبت و عشق !!!

 

برو به جهنم ... !!! آخه فقط تویی که می تونی اونجا رو بهشت کنی

 

هفت قانون شاد بودن : ۱ .هرگز  متنفر نشو  ۲ .نگران نشو  ۳ .ساده زندگی کن  ۴ .قبول کن  ۵ .زیاد بد نیست  ۶ .همیشه بخند و ۷ . یه دوست خوب مثله من داشته باش

 

دنیا آنقدر وسیع است که برای همه ی مخلوقات جایی است ... به جای آنکه جای کسی را بگیرید تلاش کنید جای واقعی خود را به دست آورید  < چارلی چاپلین >

 

زندگی کردن  تلف بودن  پلاسیدن   نطفه ای را پرورش دادن برای زندگی کردن و این تکرار تکرار است ...

 

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ کار ما شاید این باشد که در افسوس گل سرخ شناور باشیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 8:46  توسط سحر  | 

پنجمین فیلم هری پاتر اکران

شد

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 22:41  توسط سحر  | 

نمایش سنتوری باز هم به تاخیر افتاد این امر باعث اعتراض شدید تهیه کننده این فیلم شد

صدای بهرام رادان جایگزین صدای محسن چاوشی شد .

 

محمد رضا گلزار در  فیلم جدیدش با باران کوثری و رضا عطاران هم بازی شد این فیلم می خواهد به

نوعی زندگی یک بازیگر ( محمد رضا گلزار ) را نمایش دهد و در این فیلم باران نقش همسر سابق

محمد رضا را بازی می کند .

 

پگاه آهنگرانی در حین بازی سر صحنه دچار سانحه شد و از تور ماهیگیری از ارتفاع سه متر به پایین

پرت شد .

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 22:38  توسط سحر  | 

زندگی رسم خوشایندی است

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

پرشی دارد به اندازه عشق

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 23:30  توسط سحر  |