|
|
|
|
|
سنگ اندیشه به افلاک مزن ! دیوانه چون که انسانی و از تیره سر طاسانی! زهره گوید که شعور همه آفاقی تو! مور داند که تو بر حافظه اش حیرانی در ره عشق دهی هم سر و هم سامان را٬ چون به معشوقه رسی بی سر و بی سامانی! راز در دیده نهان داری و باز از پی راز٬ کشتی دیده به توفان و خطر می رانی! مست از هندسه ی روشن خویشی ! مستی پشت در آینه ٬ در آینه سرگردانی! بس کن ! ای دل ! که در این بزم خرابات شعور٬ هرکس از شعر تو دارد به بغل دیوانی! لب به اسرار فروبند و میندیش به راز! ور نه از قافله ی مور و ملخ در ٬ مانی!!
حسین پناهی
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 0:25 توسط سحر
|
|
||