|
|
|
|
|
روزها گذشت و گنجشك به خدا هيچ چیز نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين طور مي گفت " . مي آيد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و تنها قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت نشست .
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ حرفی نزد و خدا شروع به صحبت کرد : " به من بگو از آنچه در سینه ات سنگینی میکند ." گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم، كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و بغضی سنگین گلویش را گرفته بود . سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. و سپس تو از کمین مار خارج شدی . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي. اشك در چشمان گنجشك نشسته بود . ناگهان چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 1:15 توسط سحر
|
|
||